یه سوال هر کی دوست داشت جواب بده دوست دارین تو عید کی رو که خیلی ساله ندیدین دوباره ببینید؟
doset daraaaaaaaaaaaaam
یه سوال هر کی دوست داشت جواب بده دوست دارین تو عید کی رو که خیلی ساله ندیدین دوباره ببینید؟
خیلی سخت است وقتی همه کنارت باشند و باز احساس تنهایی کنی.
وقتی عاشق باشی و هیچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد .
وقتی لبخند می زنی و توی دل گریانی .
وقتی تو خبر داری و هیچ کس نمی داند .
وقتی به زبان دیگران حرف می زنی ولی کسی نمی فهمد .
وقتی فریاد می زنی و کسی صدایت را نمی شنود .
وقتی تمام درها به رویت بسته است...
آن گاه دستهایت را به سوی آسمان بلند می کنی و از اعماق قلب تنها و
عاشق و گریانت بانگ برمی آوری که:
« ای خدای بزرگ دوستت دارم!»
و حس می کنی که دیگر تنها نخواهی ماند.
مرد درحال تميز كردن اتومبيل تازه خود بود
كه متوجه شد
پسر 4 ساله اش تكه سنگي برداشته و بر وري ماشين
خط مي اندازد .
مرد با عصبانيت دست كودك را گرفت
و چندين مرتبه ضربات محكمي بر دستان كودك زد
بدون اينكه متوجه آچاري كه در دستش بود شود
در بيمارستان كودك به دليل شكستگي هاي فراوان
انگشتان دست خود را از دست داد .
وقتي كودك پدرخود را ديد با چشماني آكنده از درد از او پرسيد :
پدر انگشتان من كي دوباره رشد مي كنند ؟
مرد بسيار عاجز و ناتوان شده بود و نمي توانست سخني بگويد ،
به سمت ماشين خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشين .
و با اين عمل كل ماشين را از بين برد
و ناگهان چشمش به خراشيدگي كه كودك ايجاد
كرده بود خورد كه نوشته بود :
( دوستت دارم پدر ! )

روز بعد مرد خودكشي كرد .
.
.عصبانيت و عشق محدوديتي ندارند ...
چيزها براي استفاده كردن هستند
و انسان ها براي دوست داشتن ...
مشكل دنياي امروزي اين است كه انسانها مورد
استفاده قرار مي گيرند
و اين درحالي است كه چيزها دوست
داشته مي شوند ...
fara residan arbaen hoseini ra tasliat migoyam
biyayid baham baraye faraje molaman doa konim........................
مبارک بادت این روز جهانی
که نوشیدی شراب زندگانی
بدنیا آمدی لپّت تپل بود
ولیکن معده ات همواره شل بود
عمو،خاله،مامان،دائی و عمّه
بگفتن تخته اش انگار کمّه
ولی بخت زمان گردید یارت
همان تخته، بشد بازار کارت
که هم هالو و هم استاد گشتی
به چشم حاسدانت خار گشتی
خدا یارت بوَد ای دوست جونی
ایشالا تا ۱۲۰ سال بمونی
emroooooooooooooooooooz tavalodame
omidvaram 100 sale besham khili khosh omadiiiiiin
montazere nazarate ghashangetooooooooon hastam
dooooooooooooooooooset on daram
کاش می شد دل فراموشی نداشت!
کاش می شد....
قسمت اين بود که من با تو معاصر باشم
تا در اين قصه ی پر حادثه حاضر باشم
حکم پيشانی ام اين بود که تو گم شوی و
من به دنبال تو يک عمر مسافر باشم
تو پری باشی و تا آنسوی دريا بروی
من به سودای تو يک مرغ مهاجر باشم
قسمت اين بود ، چرا از تو شکايت بکنم ؟!
يا در اين قصه به دنبال مقصر باشم ؟
شايد اينگونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده ی اسم خوش شاعر باشم
شايد ابليس تو را شيطنت آموخت که من
در پس پرده ی ايمان به تو کافر باشم
دردم اين است که بايد پس از اين قسمتها
سالها منتظر قسمت آخر باشم !!
وقتی میدانیم کسی با جون و دل دوستمان دارد...
و نفسها صداها و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده...
به بازیش میگیریم...
هر چه او عاشق تر...
ما سر خوش تر...
هر چه او دل نازک تر...
ما بیرحم تر...
تقصیر از ما نیست...
تمام قصه های عاشقانه اینگونه به گوشمان خوانده شده.............